محتسب مستــی بــه ره دید و گـریبانش گـرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیـزان مـی روی
گفت جــــرم راه رفتن نیست ره همــوار نیست
گفت می باید تو را تــا خـانه قــاضی بـرم
گفت رو صبــح آی قاضی نیمه شب بیـدار نیست
گفت تــا داروغـه را گـوئیم در مـسجــد بـخواب
گفت مسجـــد خــوابـگاه مـــردم بـدکـار نیست
گفت دینــاری بــده پنهــان و خـود را وا رهـان
گفت کـار شـــرع کـــار درهـــم و دینــار نیست
گفت آنقدر مستــی زهــی از ســر بــر افتادت کلاه
گفت در ســـر عقــــل بایـد بـی کلاهی عـار نیست
گفت باید حـد زننــد هشیـار مـــــردم مست را
گفت هشیـاری بیـار اینجـا کسـی هوشیــار نیست
شعر از پروین اعتصامی
۲ نظر:
چقدر معنی در این شعر نهفته است..
ای مفتی شهر زتو بیدارترم، با همه مستی زتو هوشیارتم، ما خون رزان نوشیم و تو خون کسان، انصاف بگو کدامین خونخوارتریم؟
ارسال یک نظر