عشقبازی به همین آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکهای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما!
عشقبازی به همین آسانی است…
شاعری با کلماتی شیرین
دستِ آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است…
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حرّاج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است…
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است
شعر : مجتبي کاشاني (سالک)
يلدا مبارك
آذر ۳۰، ۱۳۸۹
آذر ۲۳، ۱۳۸۹
آذر ۲۱، ۱۳۸۹
محتسب و مست
محتسب مستــی بــه ره دید و گـریبانش گـرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیـزان مـی روی
گفت جــــرم راه رفتن نیست ره همــوار نیست
گفت می باید تو را تــا خـانه قــاضی بـرم
گفت رو صبــح آی قاضی نیمه شب بیـدار نیست
گفت تــا داروغـه را گـوئیم در مـسجــد بـخواب
گفت مسجـــد خــوابـگاه مـــردم بـدکـار نیست
گفت دینــاری بــده پنهــان و خـود را وا رهـان
گفت کـار شـــرع کـــار درهـــم و دینــار نیست
گفت آنقدر مستــی زهــی از ســر بــر افتادت کلاه
گفت در ســـر عقــــل بایـد بـی کلاهی عـار نیست
گفت باید حـد زننــد هشیـار مـــــردم مست را
گفت هشیـاری بیـار اینجـا کسـی هوشیــار نیست
شعر از پروین اعتصامی
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیـزان مـی روی
گفت جــــرم راه رفتن نیست ره همــوار نیست
گفت می باید تو را تــا خـانه قــاضی بـرم
گفت رو صبــح آی قاضی نیمه شب بیـدار نیست
گفت تــا داروغـه را گـوئیم در مـسجــد بـخواب
گفت مسجـــد خــوابـگاه مـــردم بـدکـار نیست
گفت دینــاری بــده پنهــان و خـود را وا رهـان
گفت کـار شـــرع کـــار درهـــم و دینــار نیست
گفت آنقدر مستــی زهــی از ســر بــر افتادت کلاه
گفت در ســـر عقــــل بایـد بـی کلاهی عـار نیست
گفت باید حـد زننــد هشیـار مـــــردم مست را
گفت هشیـاری بیـار اینجـا کسـی هوشیــار نیست
شعر از پروین اعتصامی
اشتراک در:
پستها (Atom)