مهر ۰۳، ۱۳۸۹

وعده


پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.

از او پرسيد : آيا سردت نيست؟

نگهبان پير گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرم مرا را برايت بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود :



اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

۴ نظر:

یکـ عدد دختر گفت...

آره، بابای منم از این وعده سره خرمن ها زیاد بهم داده

Ravi گفت...

يعني هنوزم جدي ميگيري؟

khaatkhati گفت...

aali bood ravi

vali bazi vaghtam bar akseha,vadehas adamo zende negah midare:D

Ravi گفت...

khatkhati: ولي اگه سر موعد عملي نشه چي؟